صفحه اصلي | تماس باما | مدير سايت | نظرات | ورود | عضويت
امام علی علیه السلام فرمودند: پيامبر خدا در دهه آخر ماه رمضان ، بستر خود را جمع مى كرد و كمرش را مى بست

معرفي





جالب و خواندنی

چه طور می فهمید که الان در سال 2010هستید؟

 
(1)یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن

(2)واسه همکارت ایمیل میفرستی در حالی که میز بغل دستی تو نشسته

(3)رابطه ات با اقوام و دوستانی که
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی

(4)شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین. بعدش موبایلتون رو در میارین
و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن

(5)هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم زیرش داره

(6)وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل 20-30 سال از عمرتون رو گذروندین و بدون هیچ مشکلی

(8)صبح ها قبل از خوردن چایی و قهوه تون تا بلند میشین
اولین کاری که میکنین سر زدن به اینترنت هست

(9)شما الان در حالی که این ایمیل رو میخونین سرتون رو تکون میدین و لبخند میزنین

(10)و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل بودین که حتی توجه نکردین
که این لیست ردیف شماره 7 نداشت

(11)شما دوباره برگشتین تا چک کنین که شماره 7 رو داشته یا نه

(12)و من مطمئنم که اگه شما دوباره به بالا برگردین
حتما شماره 7 رو پیدا میکنین، این مال اینه که شما بهش توجه نکردین

(13)شما دوباره بر میگردین بالا ولی باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین. البته که من با شما شوخی کردم و این نشون میده که شما به خودتون هم اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن باور میکنین

و این یعنی فاجعه . . .

________________________  

 بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و بیشتر میخواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و ... هرکس چیزی می خرید و به ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها ایمانشان را، و بعضی آزادگیشان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد حالم را به هم زد. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش راندادم آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:

 البته تو با اینها فرق میکنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان، انسان را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هرچیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد. حرف هایش امّا شیرین بود. گذاشتم حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم بگذار برای یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم توی آن امّاچیزی جز غرور نبود. جعبۀ عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه را خدا خدا کردم. می خواستم یقۀ نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان امّا نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، .... بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانۀ قلبی که پیدا شده بود.

 « برگرفته از کتاب مکاتبه و اندیشه»

________________________

چشمها را باید شست     جور دیگر باید دید

 پسر کوچک با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره اتاق به او  نگاه ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.

 ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا مي کرد. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ....
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت بازوی پسرش رها شود. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر  به بهبودي کامل دست پیدا کند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد. خبرنگار از او پرسید: عزیزم مثل اینکه بازوی دستت هم مجروح شده است؟

پسرک جواب داد: از نگاه شما بازویم مجروح شده است, اما من این جراجتها را بسیار دوست دارم, چون نشانه عشق مادرم به من است.

 نتیجه اخلاقی: مشکلاتی که در زندگی ما به وجود می آید,  لطف و مهربانی  خداوند به ماست و به قول شاعر:

چشمها را باید شست       جور دیگر باید دید

________________________

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

توی یه موزه‌ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن.

و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

"این؛ منصفانه نیست!  چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟! ما هر دومون  توی یه معدن بودیم,مگه نه؟

این عادلانه نیست! من خیلی شاکیم!"

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟"

سنگ پاسخ داد: "آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند." آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم." و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه. به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.

پس بهش گفتم : "هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

آره عزیز! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .

 

و یادمون باشه قراره اون قدر مهم و پرارزش بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.

البته به شرط اینکه ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی که برامون پیش اومد با صورتی گشاده  سلام کنیم

  و از خودمون بپرسیم : "این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"

تهیه کننده: زهرا شیبانی از تهران

_______________________________

همه ما ثروتمندیم اگر...

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

 

 كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

 گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

 آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

 نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

 دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

 آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

 لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

________________________

 

خدا هست

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
"مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند"

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت:
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

____________________________

زنجير عشق

يک روز بعد از ظهر وقتي آقاي سبحاني داشت از محل کار برميگشت خانه، سر راه مرد مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون مرد براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
آقاي سبحاني پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. 
پيرمرد گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, پيرمرد پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به پيرمرد چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند كيلومتر جلوتر پيرمرد رستوران کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از زن پيشخدمتي كه براش غذا آورده بود بگذره
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه پولشو بياره ، پيرمرد از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته پيرمرد رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از محل کار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت پيرمرد فکر ميکرد به شوهرش گفت: غصه نخور سبحاني ديدي گفتم همه چي درست ميشه.

____________________________

سوال بهلول از اهل قبور

روزی بهلول ازقبرستان می آمد، از او پرسید ند:
ازکجا می آیی ؟ گفت :
ازپیش این قافله که دراین سرزمین نزول کرده اند . گفتند :
آیا از آنها سوالا تی هم کرده ای ؟ فرمود :
آری ، از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ خواهید نمود ،جواب دادند که: ما انتظار شما را داریم تا هروقت همگی به ما ملحق شدید،حرکت کنیم .


Developer & Designer: Morteza Yazdani © 2007-2008, All Rights Reserved - Edalatian.ir/net/org