
داستان ویژه کودکان
سلام بچه ها, یکی بود یکی نبود, غیر از خدای مهربون هیچ کی نبود. یه جنگل بود که دو تا الاغ داشتن از اون رد میشدن. الاغ ها هر کدوم یه باری رو دوششون بود. صاحبشون یکی از اونا رو گندم بار کرده بود و اون یکی دیگه اگه گفتین چی بار داشت؟
بله بچه ها اون یکی دیگه یه کیسه روی پشتش بود که پر از طلا بود. خلاصه, الاغی که بار طلا داشت خیلی خوشحال بود و همش به دوستش می گفت ارزش من از تو بیشتره, چون من بار طلا دارم ولی تو بار گندم داری.
الاغی که بار گندم داشت خیلی ناراحت بود و سرشو انداخته بود پایین که ناگهان یه سرو صدایی از تو جنگل به گوش رسید.
بله بچه ها اون صدا صدای پای راهزنا بود. ولی دیگه دیر شده بود و هیچ راه فراری نبود. راهزنا هم فرصت رو از دست ندادن و اومد جلو. یه نگاهی به بار الاغ اولی انداختن و با ناراحتی گفتن: این که بارش گندمه گندم می خوایم چکار؟
بعد رفتن سر بار اون یکی. یکی از راهزنا سر کیسه روی پشت الاغو باز کرد و چشماش برقی زد و با خودش گفت:
وای خدای من, چی می بینم؟ طلا.... این همه طلا تو عمرم ندیده بودم.
تا این حرفو زد دوستاش به خاطر اینکه از طلاها عقب نیفتن, پریدن به سرو کله هم و همینطور الاغ بیچاره و بار طلا.
در بین درگیری راهزنا الاغ بیچاره له و لورده شد و چیزی نمونده بود که بمیره. خلاصه بعد از درگیری زیاد, راهزنا کیسه طلا رو بین خودشون تقسیم کردن و الاغ بیچاره رو با بدن خونی و ضرب خورده همونجا رها کردن. صاحب اون الاغها هم از ترس جونش در رفته بود و خدا می دونه کجا فرار کرده بود.
القصه وقتی راهزنا رفتن, الاغی که بار گندم داشت, یه پوزخندی به الاغ زخمی زد و گفت: حالا کدوم یکی از ما ارزشمند تریم. و بدون اینکه کمکی به دوستش بکنه از اونجا دور شد.
خوب بچه ها, این قصه چند پیام واسه ما داشت که با هم مرور می کنیم.
1. غرور چیز خیلی بدیه و آدم مغرور دیر یا زود عاقبت بد کارشو می بینه.
2.این که آدم پولدار باشه همیشه باعث شادی نمیشه. پولداری هم دردسرای خودشو داره.
3. از اینکه پولدار نیستید, هیچ وقت شرمنده و سر به زیر نباشید. چه بسا پول به ضررتون باشه.
4. اگه یه زمانی دوست شما تو دردسر افتاد, حتی اگه خیلی از دستش ناراحت هستین, همینطوری بی خیال از کنارش رد نشین. در این صورت فرق شما با اون چیه؟
